تبليغاتX
جمع دختر پسرهای جوگیر
نظر سنجی

مطالب قبلی
language/زبان های وبلاگ

نویسندگان وبلاگ
جستجو در وبلاگ

  

آرشیو وبلاگ

<
» امان از عشق بی وفا

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: جمعه 1388/11/23  موضوع: عکس های جالب   لینک ثابت     <
» نویسندگی در وبلاگ

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: جمعه 1388/11/23  موضوع:    لینک ثابت     <
» فرق تیه نیمرو پسر ها و دختر ها

تهیه نیمرو

پسرها:توی ماهیتابه روغن میریزن اجاق گاز زیر ماهیتابه روروشن میکنن تخم مرغها
رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو،نوش‌جان میکنن دخترها:توی کابینت‌های بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن توی کابینت های
پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره پیداش میکنن ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
توی ماهیتابه روغن میریزن توی یخچال دنبال تخم‌مرغ میگردن یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
چند تا فحش میدن دنبال کبریت میگردن با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه
دود آشپزخونه رو برمیداره ماهیتابه رو میشورن (بگو چراروغنش بوی ترشی میداد!) ماهیتابه رو روی اجاقگاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن تخم‌مرغی که از روی

بقیش در ادامه مطلب بخون

ادامه مطلب ...

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: پنجشنبه 1388/11/22  موضوع: آرشیو مطالب طنز   لینک ثابت     <
» نظر
نظر بدید

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: پنجشنبه 1388/11/22  موضوع:    لینک ثابت     <
» جریانات رخت خوابی
در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: پنجشنبه 1388/11/22  موضوع: داستان   لینک ثابت     <
» موزیك ورودی‌های فعلی سوپراستاران ای سی دبلیو (آپدیت: 14 ژانویه 2010)

در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: پنجشنبه 1388/11/22  موضوع: آهنگ ورودی کشتی کج کار ها   لینک ثابت     <
» فرارسیدن 22 بهمن
فرا رسیدن ۲۲ بهم رو بر همه ی شما  مردم عزیز ایران تبریک میگم.

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: پنجشنبه 1388/11/22  موضوع:    لینک ثابت     <
» نمی دونم؟
نمی دونم امشب چرا جو داستان گذاشتنم گرفته.؟

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: چهارشنبه 1388/11/21  موضوع:    لینک ثابت     <
» حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

 آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي هستی؟
جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند.
بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟
عرض كرد آري...
سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني..
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد.
باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.
بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟
عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني.
خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.
جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و ادامه داد:
در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.
و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

  نويسنده: __!00!__  تاریخ: چهارشنبه 1388/11/21  موضوع: داستان   لینک ثابت     <
» رصد خانه خواجه نصیرالدین
 می‌گویند كه وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم ‌گرفت رصدخانه‌ای بسازد. به هلاكوخان گفت می‌خواهم چنین كاری را بكنم و از تو كمك می‌خواهم.
هلاكو از خواجه پرسید: این كار چه فایده‌ای دارد؟
خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است كه آدمی می‌داند در آینده كیهان چه واقع می‌شود.
هلاكو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایده‌ای دارد؟
خواجه گفت: آنچه من می‌گویم انجام دهید تا معلوم شود چه می‌گویم. فرمان دهید كسی بر بالای این خانه برود (البته كسی جز من و تو كه نداند چه می‌خواهد بشود). آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب كند.
هلاكو قبول كرد. به فرمان او یكی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب كرد. همه مردمی كه در آن اطراف بودند بسیار وحشت كردند و حتی عده‌ای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاكو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد.
در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است كه كسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقت آگاه می‌شوند و بقیه مردم را آگاه می‌سازند. در نتیجه هیچ كسی دچار هول و هراس نمی‌شود. هلاكوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول كرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم كنند و در كنار مراغه در دامنه كوهی كه امروزه به رصدداغی معروف است رصدخانه را بسازند.